گفته بودی هر خوابی را که می بینم برایت تعریف کنم. چه تو تویش بوده باشی چه نبوده باشی.
گفته بودی دوست داری برایت تعریف کنم.
نمیدانم میدانستی من چندان اعتقادی به خوابها دارم یا نه؟!
خوابها به نظرم فقط همان چند لحظه ی بعد از بیدار شدنند که میشود حسشان کرد کمی...
اما، هیچگاه برایت تعریف نکردم دیگر ، هیچکدام از آن خوابهایی را که انگار چنگ می اندازد به همه جای دلت و محکم میفشاردش...که بعد از اینکه از خواب می پری دستت را میگذاری گوشه ی چپ سینه ات که ببینی هنوز سر جایش هست یا نه...!!
گم و گور شدن رو خوب بلدم. نفهمیدم از کی و کی یادش گرفتم ، اما میدونم که خوب بلدم.
اینکه هیچ جا پیدام نشه، اینکه هیچ تماسی رو جواب ندم، اینکه جز مواقع لزوم اصن دیگه حرف نزنم.اینکه خیلی خیلی کم باشم همه جا.هر دفه هم که خواستم برعکسش باشم فهمیدم که نه آقا جون من...همونجوری مثه اینکه خیلی بهتره...نباشی و کم باشی بهتره خوب.واسه خودت میگم اینا رو.
عادت کردم به اینکه همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود.حالا تو هی بیا آسمون ریسمون بباف که نه! اینا توهمات منه...!!نه عزیز من.توهمات من نیست اینا. واقعیات لعنتی کثافت منه.
انکار شدن و انکار شده گی به انحاء مختلف توهم نیست. انکار شده گی دردی دارد که ...
وقتی باید بخوابی که زود خوابت ببرد. خوابت اگر نبُرد، تنهایی شروع میکند به پیش آمدن؛ دلتنگیها آوار میشوند. بعد شروع میکنی خاطرهها را مرور کردن، ولی همیشه تکهی تنهایی ِ راه ِ برگشت ِ خاطرههاست که یادت میآید. بعد یکچیزی توی سینهات جمع میشود، مچاله میشود انگار. بعد بغض میکنی، بعد گریهات میگیرد. بعد باید مواظب باشی صدای گریهات آنقدر بلند نشود که بقیه را بیدار کند. هربار که میخواهد پایان بگیرد یک خاطرهی دیگر آوار میشود. مچاله میشوی توی تخت. بالش خیس شده، اینطرف دیوار است، دیوار ِ دیوار، تا سقف. میتوانی پیشانیات را فشار بدهی به دیوار تا حجم دلتنگی تحملپذیرتر شود. گریزی نیست...
وقتی باید بخوابی که خوابت می آید. وگرنه گوشی موبایلت را برمیداری و هی می چرخانی اش. هی میروی داخل کانتکتها و هی اسمها را بالا و پایین میکنی. هی دلت میخواهد اس ام اسی بزنی. اما نمیدانی به کی؟؟چه بنویسی؟؟چه بگویی...؟؟